تبليغاتX
قصه عشق
قصه عشق
خاطره

نوشته شده توسط استاتیرا در ساعت 10:14 | لينک |
من و فاخته( قسمت هفتم)

12 اردیبهشت 1385

امروز  دوباره برای دیدن فاخته قرار گذاشتم ساعت دو زمان تماس تلفنی اون بود تا با هم هماهنگ کنیم بیاد مغازه اما ده دقیقه زودتر زنگ زد و گفت که خواب مونده و الان تو کوچصفهانه و می خواد بیاد تهران منهم به اون گفتم هر وقت اومدی تهران به من زنگ بزن ،اومد و گفت که کجاست منهم آدرس مغازه رو دادم تا بیاد اونجا ، تو مغازه کلی با هم حرف زدیم و از در و دیوار گفتیم بهتر می تونستم ببینمش چون تو اون چند روزی که همدیگرو دیدیم نتونسته بودم خوب براندازش کنم کاملا لاغر بود بدون داشتن حتی یک زره چربی. ازش بخاطر رفتار ناخوشایند خواهرش گله کردم و گفتم که من فقط برای اونو که زنگ میزنم چون دوستش دارم ....... ساعت 45 /3 از مغازه بیرون رفتیم و به طرف پارک شهر قدم زدیم و از اونجا به طرف شهرداری تو سبزه میدون بهم گفت که تا ساعت شش تو خونه یکی از دوستاش قرار داره و باید یه امانتی رو بهش بده منهم برای مافات وقت اونو به کافی نت ارین بردم و با حسین حسینی آشناش کردم بنظر متعجب شد که من اینجور دوست ها رو دارم ..... سر یکی از سیستم ها کنار هم نشستیم و من ای دی خودمو براش باز کردم و تک تک دوستهای خودمو براش شرح دادم بعداٌ ازش خواستم که اونم این کارو بکنه اونم بعد یه خورده اذیت کردن من بالاخره باز کرد و بعد این سیل پیغامهای محبت آمیز از طرف دوستاش بود که صفحه سرد مونیتور رو به لرزه انداخت و البته قلب منو ، راستش کمی نارحت شدم و با خودم گفتم که ممکنه به من دروغ گفته باشه اما بعد از مدت کمی خودش همه رو برام توضیح داد خب اینکار اونو حمل بر صداقتش دونستم چون یه آی دی رو که اصلا من نمیدونستم برام باز کرد البته نمیدونم که آیا ای دی دیگه ای هم داره یا نه؟ ( امیدوارم که نداشته باشه ) یه سری هم به سایت مردمان زدیم و پیغامهای بچه هارو چک کردیم و سپس از اونجا بیرون اومدیم وقتی به شهرداری رسیدیم برای اولین بار بازوی منو گرفت تا الان دوست نداشتم دستشو بگیریم میخواستم خودش اینکارو بکنه و البته کرد ... تصمیم گرفتیم پیاده تا سرا بریم بارون شروع شد همون بارون ریزی که چند روزیه آسمان تهران رو به جولانگاه قطرات سردش تبدیل کرده . به سه راه که رسیدیم داخل کوچه شیرینی گلستان رفتیم چون خونه دوستش انگاری همون ور بود ولی آدرس دقیقی نداشت کلی با هم حال کردیم و خندیدیم اصلا این همه راه پیاده انگار هیچ تاثیری در ما بوجود نیاورده بود ! خونه رو پیدا نکردیم و دست از پا درازتر به سر خیابون برگشتیم من اونو سوار یه تاکسی کردم تا به جانبازان بریم چون اونجا راحتر ماشین گیر میومد.. تو ماشین ازم پرسید که چرا باهاش میام تا اونجا منهم گفتم که در قبالش احساس مسئولیت می کنم بعد چند لحضه با دو دست دستهای منو محکم گرفت و در گوشم گفت ازت خوشم میاد من خوب متوجه نشدم و ازش خواستم دوباره بگه و اونم دوباره گفت که از من خوشش میاد من اما احساس خوبی داشتم چون می دیدم این حرفو از ته دل میزنه.......

نوشته شده توسط استاتیرا در ساعت 17:11 | لينک |

نوشته شده توسط استاتیرا در ساعت 13:20 | لينک |
من و فاخته ( قسمت ششم)

جمعه نهم اردیبهشت 85

امروز جمعه نهم اردیبهشت 85 بود یه روز ابری ،از اون روزای که حال حوصله هیچ کار ی رو نداشتم اما یه تفاوت همیشگی داشت و اونم دیدن دوباره من با فاخته بود قرار بود ساعت 3 زنگ بزنه و هماهنگ کنه که میاد اما نزد! منهم گمون کردم نمیاد. اما 4.10 زنگ زد و گفت منتظرمه فوراً آژانس گرفتم و خودمو رسوندم بنظر زیاد ناراحت نبود این برام ارزشمند بود برام واضح شد که زود عصبانی نمیشه با هم به طرف منظریه رفتیم تا توی یه کافی شاپ بشینیم تو راه از وقایع روزمره گفتیم ، وقتی تو کافی شاپ رفتیم گذاشتم هر چی دلش خواست انتخاب کنه اما اون همه رو به عهده من گذاشت من هم از خدا خواسته دو تا بستنی مخصوص سفارش دادام ، بستنی ها روشون یه آناناس نیم دایره به همراه دو تا موز تیکه شده بودند که با خلال بادوم و پسته تزئین شده بودن خوشمزه بودن اما خوشمزه تر از اونا برای من نگاه کردن به فاخته و گوش دادن صحبتهای اون بود خیلی دوست داشتم بیشتر در موردش بدونم یه حس کنجکاوی من رو وادار میکرد که مدام از خصوصیات اخلاقی و کارهای مورد علاقشو ازش بپرسم . عاشق دعوا به نظر میرسد و مدام ازم می پرسید که آیا میتونم اون پسرهایی که اونور میز نشستن رو بزنم ؟سوالهاش خنده دار و نامفهوم بود . بعد از تموم شدن بستنی یه چنددقیقه نشستیم و رفتیم به طرف فرهنگ و از اونجا به طرف چهار راه میکائیل تو راه از خودم و خودش گفت من بهش گفتم که دنبال یه دختر مثل اون می گشتم و اون هم مدام منو اذیت می کرد البته قصدش فقط شوخی بود ... بنظر میرسه کم کم داره ازش خوشم میاد. خونه سفارش داده بود که داره میره خونه دوستش به همین علت کمی تاخیر در رفتنش رو مجاز می دونست من هم مخالفتی نکردم و اونو بردم سبزه میدون تا یکم بشینیم براش از خاطرات دوران دانشجوئیم گفتم اون هم با لذت گوش میداد هم صحبت خوبی به نظر میرسد . موقع برگشت از برادراش گفت که اگه مارو با هم ببینیم حسابشو میرسن و مدام از من میخواست تا نظرمو در مورد نوع پوشش خودش بگم از رشتیها گفت و جکهای که در موردشون شنیده بود کم کم داشتم متوجه میشدم دلیل اون همه سوال در مورد غیرت و دعوا کردن چی بود میخواست ببینه که آیا من غیرتی هستم یا نه چون به نظر پسرهای غیرتی رو بیشتر می پسندید ....... وقتی به محل جدائی خودمون رسیدیم فردوسی ) کمی دلم گرفت نمی خواستم بره ولی خب بچه رشت نبود و ممکن بود تو راه گیر کنه براش یه ماشین گرفتم و بعدهم من موندم یه عالم فکرو خیال و قدم زدن زیر بارون ریز فصل اردیبهشت...........

 

 

نوشته شده توسط استاتیرا در ساعت 13:8 | لينک |

نوشته شده توسط استاتیرا در ساعت 13:0 | لينک |
من و فاخته (آشنایی)

سه شنبه 2 اردیبهشت 1385

امروز اولین باری بود که دیدمش بعد از روزها چت کردن و صحبت تلفنی امروز ،کنار شیرینی فروشی« بهار» قرار گذاشته بودیم همراه دوستش بود ، بنظر زودتر از من رسیده بود چون محل که کارآموزی خودشو رو می گذروند (بیمارستان گلدیس ) نزدیک محل قرارمون بود . جداً که هیجان داشتم منتها نمیخواستم با یه پسر دست و پا چلفتی روبرو بشه پسری که اراده دیدار با یه دختر رو نداره ، از چهار راه رد شدم دوستش کنارش بود ، اون یه کاپشن سفید تنگ پوشیده بود فکر کنم کمی قد بلند تر و پر تر از اون بود راستش با اینکه گفته بود لباس مشکی می پوشه اما انگار اونو یه لحظه با دوستش اشتباه گرفتم .اما بعد که نزدیک تر شدم قیافش برام واضح تر شد یه چهره کودکانه و ریز که اصلا به سنش نمی خورد با یه جفت چشم قهوه ای که مدام تو چشمای من زل میزد .با هم قدم زدیم مثل خودم تند میرفت به پارک ملت رفتیم و توی یه صندلی قرمز خاک گرفته نشستیم . قبل از اینکه اجازه بده صندلی رو براش تمیز کنم خودش خم شد و با دستاش خاکهارو کنار زد .... فهمیدم که مثل خودم راحت و بی دغدغه ست ..... دختر خوش مشرب و رمانتیکی بود و خیلی هم جسور از اون تیپ دخترهای که مورد علاقه من بودن مدارکمو بهش نشون دادم تا کمی بهش اطمینان خاطر بدم که با یه پسر دروغگو مواجه نشده ازخودم و خونوادم براش گفتم البته خودم هم نمیدونم چی گفتم چون وقتی سرمو بر میگردوندم می دیدم که داره صاف تو چشام نگاه میکنه ، چشای عمیقی داشت چشایی که سرشار از سوال بود،اصلاً به صحبتهای من دقت نمی کرد، انگار که غرق افکار خودشه ، دختر باهوشی بنظر می رسید .لاغر اندام بود قدش 160 و وزن تقریبی 50 کیلو البته این حدسیات من بود ابروهای به هم پیوسته که بالاش تمیز شده بود صورت لاغر و کشیده، انگار خدا صورتشو با اخلاق و افکارش همانگ آفریده ،در کل به دلم نشست ، زیبا بود . ازش خواستم در مورد رابطه دوستی قبلی خودش برام بگه اونم گفت که دوسال باهاش رابطه داشته بیشتر تلفنی بوده .... بعدش بلند شدیم و رفتیم به طرف ضیابری و از اونجا به شهرداری با هم صحبت کردیم نمیخواستم بین ما سکوت حکمفرما بشه واسیه همین هم هر چی به ذهنم می رسید میگفتم و اون بیشتر حرفامو تائید یا تکذیب می کرد سر سه راه فردوسی یادش اومد که باید تاریخ و ساعت کلاس کامپیوتر خودشرو از آموزشگاه سوال کنه مثل اینکه 10 اردیبهشت تازه مشخص می کردند که تاریخ دقیق شروع اونا کیه به فردوسی که رسیدیم من ازش جدا شدم و اون سوار یه پراید شد و رفت روز خوبی بود خب تو اولین دیدار احساس کردم میتونم روش حساب کنم آینده همه چیز رو روشن می کرد ..............

نوشته شده توسط استاتیرا در ساعت 12:55 | لينک |

نوشته شده توسط استاتیرا در ساعت 12:31 | لينک |
من و فاخته (قسمت چهارم)( داستان واقعی)

پنج شنبه 22 تیر 1385

دیشب دو بار زنگ زد و من نبودم میدونم که اینجور وقتا خیلی دوست داره با من صحبت کنه بخاطر همین بدون اینکه فکر کنه بهش پیشنهاد دادم تا امروز یکدیگرو ببینیم . بعد از اینکه رفتم بیمارستان تا به بابا بزرگ سر بزنم سر ساعت 5.30 خودمرو به محل قرارمون رسوندم . ساعت 6 قرارمون بود و من خیلی زودتر رسیده بودم پس رفتم تا کمی پول بردارم تا با فاخته برای خرید تی شرت به مغازه مورد نظرم برم اما متاسفانه دستگاه از کار افتاد پس به محل قرارمون برگشتم و منتظر موندم تا عشقم بیاد .............. همیشه دیر میاد 6 دقیقه تاخیر داشت شاید به نظر خیلی کم بیاد ولی برای من که تمامی لحظه هامو با اون زیبا میبینم خیلی زیاده ، زیاده چون اینطوری 6 دقیقه از زمانی رو که می تونم با اون باشم از دست میدم از دستش عصبانیم اما وقتی میاد همچی از یادم میرم وقتی با اون چشهای شیطونش از دور منو میبینه و یه اخم ملیح رو صورتش میشینه ، اخمی که توأم میشه با نمایان شدن دندونهای یک دست و کوچولوش که سفیدیشو میتونی از 20 متری به راحتی ببینی .... اگه دل تنگ شدن براش تا این حد برای من عذاب آور باشه ، اگه نشنیدن صداش منو تا ته ظلمت ببره ، اگه ندیدنش افکارمو به مرز پوچی ببره ، اگه دیدن ناراحتیش دلمو به درد بیاره ، اگه، اگه ، اگه ،،،،،،،،،، اگه اینها که گفتم مفهومش همون عاشق شدن باشه ، عشقی که هرگز نتونسته بودم تا بدین سن درکش کنم ، باید به جرأت بگم که من عاشقشم ،...... این تنها دلیل منطقی برای احساسات منه ..... اما دوست ندارم عشقم من به اون کوتاه باشه و بعد بفهم که از سر تنهائی بهش علاقه مند شده بودم نه هرگز ، نمی خوام اینطوری باشه . راستی چه دلیلی وجود داره که باور کنم عشقم از روی احساسات زودگذر نیست ؟ من که بچه نیستم ...... من اونقدر سنم کشش داره که بفهمم واقعاً دوسش دارم ........ با هم به بانک تجارت میریم و من پول تی شرت رو بر میدارم و با فاخته به سمت فیروز آباد میریم و تی شرت رو انتخاب میکنیم ، یه تی شرت سفید که البته مدلش از من بود و انتخاب رنگش از فاخته از اونجا بیرون میایم و ازش میخوام تا به پارک بریم . دوباره سوالات عجیب غریب میکنه گمونم میخواد یه جدل دیگه رو شروع کنه نمیدونم چرا نمیزاره یه روز در کمال عشق و محبت همدیگرو ببینیم . نمی دونم چرا تا بحال نفهمیده من چقدر احساساتی هستم ، شاید هم میدونه و میخواد منو اذیت کنه به هر حال سوال جدیدش اینه : تو چه زنی رو برای آینده خودت در نظر گرفتی یعنی ازچه نظر روش حساب میکنی دوست داری زندگی زناشوئی تو در چه حدی باشه ؟ منم میگم عاشقانه مطلق یعنی وقتی زنم تب کرد من از غصه دق کنم و وقتی ناخن من شکست اون از ناراحتی بمیره ، من همچین زندگی رو میپسندم ! دوباره میپرسه آیا فکر میکنی که من میتونم همچین آدمی باشم ؟ منم میگم آره ! میگه : اگه نتونستم ؟ میگم اونوقت منم میرم پی کارم ! این حرفم ناراحتش میکنه و میگه پس تو اونی که من می خوام نیستی! میگم چرا ؟ میگه چون فکر میکردم وای میسی تا منو عاشق خودت کنی نه اینکه بزاری بری ......! من میگم وقتی طرف نخواد عاشق بشه این چه اجباریه که من این کارو بکنم ؟ مگه من میتونم عشقمو و دوستیمو به کسی دیگه تحمیل کنم ؟ ......... فاخته یه تز خاصی داره و اونم اینه که اگه یکی از دو نفر نسبت به دوستی سرد باشه نفر دوم باید تا اونجائی که میتونه صبوری به خرج بده و طرفو به سمت خودش بکشونه .... نه اینکه بزاره بره ........ ولی تز من بر خلاف اینه بهش گفتم اگه دوست دختر من بیش از ده روز به تلفنهای من جواب نده و قرار ملاقاتهای من رو کنسل کنه من میرم . دقیقاً ده روز و بعد از این مدت دیگر هرگز من رو نخواهد دید ! با تعجب به من نگاه میکنه و منم بهش میگم که اینرو از روی غرور خودم میگم چون آدمی هستم بسیار زود رنج و مغرور ، من نمیتونم به کسی التماس کنم که بیا و با من دوست باش اگه دلش پیش من باشه خودش میاد جلو وگرنه من کاری نخواهم کرد. بهش گفتم اگه کسی کوچکترین محبتی در حق من بکنه من تمام وجودم رو نثارش می کنم و بلعکس اگه کوچکترین بی احترامی از عشقم نسبت به خودم ببینم دیگه هرگز من رو نخواهد دید .....خب این حرفا جائی در مغز فاخته نداره تفاوت افکار من و اون خیلی بیشتر از این حرفاست میگه : خب پس اون فردی که میخواد این کارهارو بکنه خیلی بی معرفته ازش ناراحت میشم و میگم بعد از این همه ،،،،، حالا انگ بی معرفتی به من می چسبونی سریع حرفشو عوض میکنه و میگه که من با تو نیستم تو خودت رو به من ثابت کردی ، توی بد مخمصه ی میفته ، و میخواد یه جوری خودشرو تبرئه کنه ، میگه من دارم با این حرفا تو رو امتحان میکنم منم میگم که نیازی به امتحان من نیست دلیلی نداره این سوالات در مورد تموم مردها جواب بده همه که مثل هم نیستند تو حتماً یبار اینکارو انجام دادی و جواب گرفتی ، اما دلیل بر این نیست که دوباره جواب بده ، بهش بر میخوره و دیگه حرفی در این مورد نمیزنه ، بهش میگم ببین اگه دوسم نداری یا از من خوشت نمیاد رک راست به من بگو تا من با خیال راحت برم سراغ بدبختیم ، بزار تا بیش از حد به هم وابسته نشدیم بی خیال هم بشیم ، با اصرار میگه که تو منظور منو درک نکردی من به تو علاقه دارم ، گفتن احساسات درونی من برام سخته ، به طرف شهرداری میریم و بین راه کلی حرف میزنیم توی راه نقطه ضعف منو میخواد و منم میگم ابراز محبت از طرف مقابل منو به هر کاری وادار میکنه اونم میگه من میدونستم . از وقتی که این حرفو بهش زدم چپ و راست میگه دوست دارم ، خندم میگیره اونم همینطور ، میدونم که این حرفو از ته دل میزنه و میخواد اینو در لفافه شوخی بپیچونه ولی با این حال اذیتش میکنم و میگم حالا من از کجا بدونم بعد از گفتن این راز حرفهای عاشقانه ای که به من میزنی از روی حقیقته یا دروغ ، اونم میگه من هرگز در مورد احساساتم دروغ نمیگم ......... مطمئن هستم که همینطوره وگرنه هرگز باهاش قدم نمی زدم .......... با هم به محل جدائی میرسیم و به گفته خودش مراسم خداحافظی رو انجام می دیم واز هم جدا میشم شب قراره که با هم تماس تلفنی داشته باشیم.

نوشته شده توسط استاتیرا در ساعت 12:41 | لينک |

وقتی تو با من هستی چیزی برای ترسیدن وجود ندارد

you are here there is nothing l fear

 

نوشته شده توسط استاتیرا در ساعت 14:24 | لينک |
من و فاخته ( قسمت سوم)

یکشنبه 18 تیر 1385

امروز فاصله دیدار من و فاخته حتی به یک روز هم نکشید . علت اون قولی بود که من به فاخته داده بودم و این قول چیزی نبود جز تهیه کردن تعدادی عکس مینیاتوری و غیره از تخت جمشید ، کوروش ، داریوش و کلاً هخامنشیان .........فاختهاین عکسهارو برای یکی از دوستهای برادرش روی کاغذهای بزرگ میکشه و اون هم اونارو روی آینه نقش می ا ندازه . منم بهش قول داده بودم تا از اینترنت چند تا عکس براش دانلود کنم . امروز صبح بعد از تماس فاخته رفتم و تو کافی نت علی نشستم و دو ساعت تموم search کردم . چیز زیادی گیرم نیومد کافی نتش خیلی جالب شده رفته بالای پاساژ و تعداد سیستمهاش هم زیاد شده امروز تو کافی نت تنها چیزی که نظرتو جلب میکنه دختر بچه ها و پسر بچه هائی هستند که فارق از هر گونه مشکل توی کافی نت مشغول چت کردن هستند . نوجوانهائی که وقتی خودمرو با اونا مقایسه می کنم میبینم سرگرمی ما چی بود مال اونا چیه! ما صبح تا شب تو باشگاها پلاس بودیم و غروبا می رفتیم گل کوچیک ولی حالا اینا صبح تا شب میشینن و یه مشت مزخرف تحویل هم میدن . زیادی بی انصافی در حق اینترنت و چت کردن درست نیست چون حداقل برای پیدا کردن فاخته باید ازش ممنون باشم شاید این تنها حسن اونه . خیلی دیر اومد سابقه نداشت اینقدر دیر کنه و بلآخره اومد خوبیش همینه وقتی یه قراری میزاره سرش هم بره خودشو می رسونه . امیر رفته بود تهران و من به همراه داداشش وحید داشتیم سر یه ماساژور برقی کار میکردیم که خراب شده بود تو همین بین فاخته سر رسید . و گفت تو ترافیک گیر کرده بود اینروزا تهران خیلی شلوغتر از همیشه است شهر وسیع و پر از ماشین شده و خیابونهای قدیمی شهر کفاف این همه وسیله نقلیه رو نمیده . عکسهارو به فاخته نشون دادم کم و بیش خوشش اومد وقتی خواستم باهاش به بیرون از ساختمون بیام گفت: من فقط اومده بودم اینارو بگیرم نه اینکه با هم بریم بیرون البته این حرفو به شوخی گفت منم گفتم فقط یه یکساعتی با من باش تا بتونم یه رم قیمت کنم و بعد برو خونه ..... ایکاش این پیشنهاد رو بهش نمیدادم چون توی راه مدام غر میزد دیرم شده منم کارمو نیمه کاره رها کردم تا باهاش برم صیقلان بین راه مدام حرف میزد بر عکس روزهای اول آشنائیمون مدام از همه چیز صحبت میکرد دخترها روزهای اول اصلاً حرف نمی زنند ولی تا کمی اخت شدن با طرف دیگه نمیشه جلوشون رو گرفت فقط گوش می کردم و گاهی هم به سوالهاش جواب می دادم یکی از سوالهاش این بود که آیا تو اگه یه روز به یه دختر ساده بر بخوری ازش سوءاستفاده میکنی یا نه ؟ به نظر خودش که حق همچین دختری هست که ازش سوء استفاده بشه ! شایدم اینو میگفت تا بفهمه من چی میگم منم گفتم که هرگز چنین کاری رو نمی کنم چون حتماً یه روزی سر خودم یا خانوادم میاد من به انتقام تقدیر خیلی اعتقاد دارم . این حرف رو از ته دل زدم و هیچ حیله ای پشتش پنهون نبود اونم خیلی خوب درک کرد چی گفتم . به محل جدائیمون رسیدم براش از باجه یه هفته نامه بازار کار خریدم و خداحافظی کردم امروز به مانتوی سفید و مقنعه مشکی گذاشته بود و کتونی که براش خریده بودم پاش بود از نظر من اون هر وقت که به دیدن من میاد زیباتر از روز قبله این چه حسیه خودم هم نمیدونم . بعد کمی خوش بش کردن خداحافظی کرد و رفت .

نوشته شده توسط استاتیرا در ساعت 14:13 | لينک |

i r L e a r n . c o m

سايت تخصصي آموزش ايرانيان